☠ لاشه ی متعفن یک دیوانه ☠
آرام نمیگیرند دستان ِ تو را میخواهند .... چرا سرزمین وجودم تنها یک فصل دارد ؟ چرا همیشه زمستان است ؟ و این تلخ تر از تمام تلخی هاست ... کاش میشد من بهار و تابستان را در خواب باشم ... حالا که فانوسکی چون تو را هم ندرام ... پس چرا کالبد من همچنان بی روح است ؟ حتی گاهی کافیست دره را نگاه کنی تا به اعماقش سقوط کنی ... نان هم تمام شود اشک هایم هیچ گاه پایان نمیابند ... با همان ها سیر میشوم × جز دل سیاه و تنهای مرا ... میخواهم تا آخر عمر با این خیال شیرین و محال زندگی کنم که نامه هایت آنجا هستند ... دلش گرفته ... میخواهد ببارد ... ببار ... بگذار با هم بباریم این همه ی اندوه فرو خفته را × ... ولی انسان ها هرگز / کم کم دارم شک میکنم نکند از اول هم چیزی جز خواب و خیال نبودی .... قبر ها را نگاه میکنم ... آه ، باورم نمیشود ... آنجا را ببین ... چرا روی آن قبر نام مرا نوشته اند ؟!چرا عکس من روی آن است ؟! چرا تا حالا نفهمیده بودم مرده منم ، نه تو ... به آزاد کردنش هم نمی ارزید ؟!
| Design By : Night Melody |



