تبليغاتX
☠ لاشه ی متعفن یک دیوانه ☠

☠ لاشه ی متعفن یک دیوانه ☠

کاش میدانستی به جای شکستن ِ صدباره ی این شکسته دل میتوانی مرحم درد هایش باشی ...



نوشته شده در Tue 9 Aug 2011ساعت توسط آلیس | |

دستانم را به هم میفشارم 

آرام نمیگیرند

دستان ِ تو را میخواهند ....

نوشته شده در Fri 15 Jul 2011ساعت توسط آلیس | |

سرد است ...

چرا سرزمین وجودم تنها یک فصل دارد ؟

چرا همیشه زمستان است ؟



نوشته شده در Thu 2 Jun 2011ساعت توسط آلیس | |

و خودم هم نمیدانم چه میخواهم ...

و این تلخ تر از تمام تلخی هاست ...


نوشته شده در Tue 10 May 2011ساعت توسط آلیس | |

خرس ها به خواب زمستانی فرو میروند ...

کاش میشد من بهار و تابستان را در خواب باشم ...


نوشته شده در Sun 17 Apr 2011ساعت توسط آلیس | |

دنیا برایم از شب ِ تاریک هم سیاه تر شده ...

حالا که فانوسکی چون تو را هم ندرام ... 


نوشته شده در Fri 25 Mar 2011ساعت توسط آلیس | |

طبیعت دارد جانی دوباره میگیرد


پس چرا کالبد من همچنان بی روح است ؟



نوشته شده در Mon 7 Mar 2011ساعت توسط آلیس | |

سقوط کردن سخت نیست ...

حتی گاهی کافیست دره را نگاه کنی تا به اعماقش سقوط کنی ...


نوشته شده در Thu 24 Feb 2011ساعت توسط آلیس | |

این روزها نان خشکی را با اشک هایم مرطوب میکنم و میخورم ...

نان هم تمام شود اشک هایم هیچ گاه پایان نمیابند ...

با همان ها سیر میشوم ×


نوشته شده در Mon 7 Feb 2011ساعت توسط آلیس | |

سپیدی برف همه جا را پوشانده بود ...

جز دل سیاه و تنهای مرا ...


نوشته شده در Fri 21 Jan 2011ساعت توسط آلیس | |

بعد از این صندوق پست جلوی خانه را باز نمیکنم ...

میخواهم تا آخر عمر با این خیال شیرین و محال زندگی کنم که نامه هایت آنجا هستند ...


نوشته شده در Wed 5 Jan 2011ساعت توسط آلیس | |

انگار آسمان هم امروز هم درد ما شده ...

دلش گرفته ... میخواهد ببارد ...

ببار ... بگذار با هم بباریم این همه ی اندوه فرو خفته را ×


نوشته شده در Fri 31 Dec 2010ساعت توسط آلیس | |

پاییز مرد و ما هنوز هم زنده ایم ...



نوشته شده در Tue 21 Dec 2010ساعت توسط آلیس | |

اینجا خفاش ها هم عاشق میشوند 

... ولی انسان ها هرگز /


نوشته شده در Thu 9 Dec 2010ساعت توسط آلیس | |

دیشب باز خوابت را دیدم ...

کم کم دارم شک میکنم نکند از اول هم چیزی جز خواب و خیال نبودی ....



نوشته شده در Fri 26 Nov 2010ساعت توسط آلیس | |

نیستی ... به قبرستان می آیم در جستجوی قبرت ... شاید مرده باشی ...

قبر ها را نگاه میکنم ...


آه ، باورم نمیشود ... آنجا را ببین ...

چرا روی آن قبر نام مرا نوشته اند ؟!چرا عکس من روی آن است ؟!


چرا تا حالا نفهمیده بودم مرده منم ، نه تو ...



نوشته شده در Sat 20 Nov 2010ساعت توسط آلیس | |

پرنده را کشتی که قفسش را بفروشی ...

به آزاد کردنش هم نمی ارزید ؟!


نوشته شده در Mon 8 Nov 2010ساعت توسط آلیس | |

Design By : Night Melody